چکیده: اين مقاله در پي بيان مبانی نظری تحقیق یا
منطق تحقیق علمی است. و یکی از مهم ترين و پرکاربردترين روش هاي پژوهشي در علوم است که با پرسش هايي بزرگ سروکار دارد و واحدهاي آزمون و اعتبار سنجی خود را واحدهاي مياني و کلان اختيار مي کند. در آغاز، با طرح موضوع درصدد شرح اهميت و جايگاه اين روش برآمده ايم و بر اين ايده تاکيد کرده ايم که منطق پژوهش در یک منحنی پژوهش علمی مسأله یابی، نظریه پردازی و اعتبار سنجی سخته و پیموده می شود. و در پي آن به بررسي تفاوت روشهای آزمودن تئوری های علوم مختلف برآمده ایم. کلید واژه: روش تحقیق، منطق پژوهش، مسأله یابی، نظریه پردازی، اعتبارسنجی، منطق نظریه پردازی.
مقدمه
"منطق نظریه پردازی" منطقا در ذیل بحث منطق پژوهش علمی قرار می گیرد که از دیر باز مقوله ای آشنا بوده است، بحث در باب نظریه پردازی و منطق آن در واقع اشاره به قلّه است. یعنی بحث از نقطه اوج یک فرایندی که می توان نام آن را پژوهش علمی نامید. از این رو، پژوهش فرایندی است که نقطه اوج و قلّه آن نظریه پردازی است. سوال مهم در اینجا این است که چگونه می توان از قلّه سخن گفت بدون آنکه به دامنه اشاره کرد، چون قوام این قلّه در گرو دامنه آن است. چرا که اگر دامنه را از دست بدهیم قلّه فرو می ریزد و سقوط می کند. بی تردید باید همواره به قلّه نظرکرد ولی اگر دامنه شناخته نشود قلّه هرگز دست یافتنی نخواهد شد و اساسا فهم قلّه در گرو دامنه است. در مبحث پیش رو این روش علمی را پی می گیریم. درخت معرفت ریشه در دفتر منطق دارد و دفتر منطق شامل دو برگ منطق قیاسی و منطق استقرائی است که در اول، نتیجه به صورت ضروری از مقدمات استنتاج می شود و در دومی، نتیجه با درجه ای از احتمال و نه فقط از مقدمات به دست می آید. تنه درخت، روش علمی، شاخه های اصلی، علوم نظری و شاخه های فرعی علوم کاربردی است و لذا روش علمی (scientific method) فصل مشترک همه علوم است که خود، سه مرحله مسئله یابی (problematizing)، نظریه پردازی (theorizing) و اعتبارسنجی (validation) داشته و مجموعا منطق پژوهش را تشکیل می دهد و البته هر مرحله، منطق مربوط به خود را دارد.
در اینجا با یک مجموعه سه تایی مرتب روبرو هستیم، جایگاه این سه عنصر مهم است و جایشان را نمی توان عوض کرد؛ یعنی ترتّبی منطقی دارند. اول مساله ای طرح می شود، سپس نظریه برای حل آن ارائه می گردد و در نهایت این نظریه، تست و آزمون شده و نقادی و اعتبار سنجی می شود. در این صورت است که می توان از مساله یابی و البته نقطه اوج این فرایند یعنی نظریه پردازی و نهایتا از اعتبار سنجی صحبت کرد.
مرحله اول: منطق مسئله یابی
مشکل پژوهش ما مساله است، خود مساله، مساله پژوهشی ماست و بزرگترین مشکلِ پژوهشی ماست، وقتی مساله در خوری نداریم، قله نظریه پردازی دامنه اول خود را از دست می دهدو سقوط می کند. در اینجا باید بین پژوهش و آموزش و همچنین بین سوال(question) و مسئله(problem) فرق نهاد.(1) مساله چیست و چه فرقی با سوال دارد؟ اگر بتوانیم بین این دو تفکیک کنیم آنگا بین آموزش محور و پژوهش محور تفکیک گذاشته ایم. در واقع آموزش "فرایند پاسخ دادن به سوال"[A Process of Question Answering] است اما پژوهش "فرایند حل مساله"[A Process of Problem Solving] است. سوال از تقابل علم و جهل بر می خیزد و این تقابل در ما تحرکی می آفریند که ما را به عرصه آموزش می برد تا بر جهل خود فایق شویم. اگر آموزشی که در سطوح مختلف فرا می گیریم مناسب باشد در ما ذهنیت علمی و خبرویّت می آفریند و این به نوبه خود در ما یک انتظار تبیین ایجاد می کند. تبیین؛ یعنی این که اگر در اطراف خود پدیده ها و اموری را در حوزه تخصصی خویش مشاهده می کنیم بتوانیم آنها را در پرتو تئوری های علمی تثبیت شده یا قوانین و مدل های کلی موجه توضیح دهیم. اما گاهی این انتظار برآورده نمی شود و دچار یک ناسازگاری یا عدم تطابق بین ذهنیت علمی و انتظار برآمده از آن با شیء یا واقعیت یا رویدادی در خارج یا امر یا موقعیت یا وضعیتی در خارج می شویم که نمی توانیم آن را توضیح دهیم و انتظار ما برآورده نمی شود. در اینجا است که ما دچار چالش جدید می شویم ؛ چالشی که ناشی از تقابل سوژه و ابژه (s.v.o)[Subject vs object] است.(2) آن هنگام که سوژه نمی تواند ابژه را تبیین کند و توضیح دهد؛ یعنی ابژه هایی که آموزش قبلی ما را متهم می کند به کافی و وافی نبودن. در این صورت است که مساله تشخیص داده می شود و پژوهش شکل می گیرد. پژوهش یک طی طریق و کاوش به سوی آینده است. چرا که در عقبه آموزش کفایتی نیست و باید به سوی آینده رفت و پژوهش کرد. البته در یافتن مساله نوعی خلاقیت هم لازم است چون در یافتن مساله هر ذهنیتی در برخورد با ابژه موفق نمی شود مساله یابی کند.
مرحله دوم: منطق نظریه پردازی
بعد مساله یابی باید به قلّه پژوهش یعنی نظریه پردازی بپردازیم. در اینجا نیز ابتدا باید بین نظریه و فرضیه پژوهشی تفکیک قائل بشویم.(3) نظریه در واقع عام تر از فرضیه است؛ یعنی یک "نظریه پژوهشی"[research theory] از مجموعه چند فرضیه پژوهشی شکل می گیرد. چند فرضیه بنیادین و پایه ای که مرتبط باهم هستند که نظریه را تشکیل می دهند البته ممکن است از فرضیات دیگر که در مرحله اعتبار سنجی مطرح می شوند به عنوان فرضیات کمکی بهره برد به عبارتی این فرضیات به عنوان فرضیات جان بخش از نظریه مان حفاظت می کنند تا وقتی که تئوری شکل بگیرد. بنا براین، فرضیات اصلی باهم یک نظریه پژوهش را شکل می دهند، به عنوان مثال نظریه جاذبه عمومی نیوتن هنگامی که در آغاز ارائه شد دارای سه فرضیه اصلی بود، هرکدام از آنها نیز فرضیه جاذبه عمومی هستند و کلشان نظریه جاذبه عمومی را تشکیل می دهند. این فرضیه ها می بایست ارتباط تنگاتنگ و مفهومی با هم داشته باشند. در اینجا می توان نظریه پژوهشی را این گونه تعریف کرد: "نظریه پژوهشی مجموعه گزاره های مرتبط و منسجم است که برای حل یک مساله ارائه می شود". در این تعریف شش عامل دیده می شود: اولا مجموعه است، ثانیا مجموعه گزاره است، ثالثا مرتبط است، رابعا منسجم است، خامسا برای حل و سادسا برای حل مساله است.
یکی از بحث های مهم در نظریه پردازی این است که اساسا ساختار نظریات علمی چگونه شکل پیدا می کنند؟ و اساسا ساختار علم چگونه است؟ دو نگاه کلی در این زمینه وجود دارد: یکی نگاه پوزیتیویسم[Positivism] یا تحصل گرایی و دوم نگاه راسیونالیسم[rationalism] و یا عقل گرایی. اگر هرمی را به عنوان هرم علم در نظر بگیریم از نگاه پوزیتیویسم باید از دامنه که همان داده هاست شروع و آنها را جمع آوری کنیم و سپس با یک نگاه انقباضی، تعمیمی، تلخیصی و تخلیصی، قدم به قدم این خلوص را بیشتر و بیشتر کنیم و به سمت بالا برویم. در این حالت لُبّ لباب داده ها همان "نظریه" است. این رویکرد پوزیتیویسم است و رای بزرگانی مثل بیکن، استوارت میل از پوزیتیویست های کلاسیک و کارناپ، رایشنباخ و ارنست ماخ از پوزیتیویست های جدید(حلقه وین) هستند. در این نگاه داده ها برای ایجاد تئوری ها شرط لازم و کافی هستند و به عبارتی دیگر تئوری محصول و مولود داده هاست. تولید نظریه در این دیدگاه دارای یک فرایند مکانیکی و ماشینی است. از این رو، پوزیتیویسم را نباید به اثبات گرایی ترجمه کرد؛ چرا که در این مرحله تئوری تازه دارد مطرح و متولد می شود اما اثبات گرایی مربوط به مقام ارزیابی و اعتبار سنجی است. پوزیتیویسم اساسا در مقام دستیابی و حصول مطرح است پس بهتر است ترجمه شود به تحصل گرایی یا تحصل گروی. در مقام تشبیه نگاه پوزیتیویستی را می توان به ماشین نظریه سازی مثل دستگاه آب میوه گیری، داده ها را ریخته و تفاله هایش گرفته می شود و لبّ لبابش می شود نظریه. مهمترین اشکال رویکرد پوزیتیویستی در پژوهش این است که این فرایند خلاقیت انسانی را نادیده می گیرد و در نتیجه مناسبت با فعالیت پژوهشی ندارد، چرا که خلاقیت انسانی را حذف می کند و فرایند ماشینی را حاکم می کند.
در مقابل این نگاه، رویکرد عقل گرایی Rationalism است. نگاه راسیونالسم به هرم علمی نگاه ساختن و مبتنی بر ساخت قاعده و دامنه و حرکت بسوی بالا نیست چرا که از این منظر دیگر نظریه سازی مطرح نیست بلکه نظریه پردازی و پردازش مطرح است به جای ساختن، در این نگاه نظریه اصل قرار می گیرد اما نظریه بر مبنای چه ذهنی شکل می گیرد؟ نظریه پرداز کیست؟ چه کسی مساله دارد؟ کسی که ذهنیت علمی و دغدغه دارد، مطالعات فراوانی دارد و طالب حل مساله است. آنگاه این نظریه پرداز با یک رویکرد انبساطی نه انقباضی، تخصیصی نه تعمیمی و تشریحی به سمت دامنه و قاعده حرکت می کند. کانت چنین نگاهی داشته است و معتقد به فاعل شناسا بوده است. به گفته کانت، به میزانی که ما در عالم بازیگری می کنیم به شناخت می رسیم و اگر تماشاچی و تماشاگر باشیم به شناخت واقعی نمی رسیم.
به عبارتی دیگر در رویکرد عقلگرایی رویکرد تحصل گرایانه که می گفت داده ها شرط لازم و کافی برای نظریه ها هستند بشدت نقد می شود آنچه در این رویکرد اهمیت دارد فرایند رسیدن به تئوری نیست بلکه فرایند تست و آزمون کردن تئوری ها توسط شواهد است. به دیگر عبارت اگر در نگاه پوزیتیویسم پالایشگاه مطرح بود در این رویکرد آزمایشگاه(به معنای عام) مطرح است. در مقام تشبیه در این رویکرد نظریه ها همانند تورها هستند، کسی تا تور پهن نکند چیزی را صید نمی کند، تور نظریه پردازی مطرح است، در واقع دیگر ساختن مطرح نیست پردازش مطرح است.
مرحله سوم: منطق اعتبار سنجی
اعتبارسنجی، سومین گام از مراحل روش علمی بعد از مساله یابی و نظریه پردازی است. پیش از این گفته شد که نظریه ثمره مساله است؛ یعنی برای حل مساله نظریه ارائه می شود. این نظریه در صورتی موجه و قطعی خواهد شد و مقبولیت عموم خواهد یافت که تست و آزمون شده باشد و نقادی و اعتبارسنجی شود. به عبارتی عالِم و پژوهشگر در اوج فرایند علمی خود اگر چیزی یافت باید بتواند آن را به دیگران برساند و در جمع عیار آن را محک بزند تا مقبول همه افتد. در اینجا لازم است به طبقه بندی علوم اشاره کنیم: علوم در یک دیدگاه روش گرایانه به دو دسته می توان تقسیم کرد:
1. علوم قیاسی
2. علوم استقرائی
و در رتبه بعدی، علوم قیاسی به علوم صوری(4) مثل منطق، ریاضیات و آمار، و علوم نظری شامل فیزیک نظری، شیمی نظری، اقتصاد نظری، جامعه شناسی نظری و مانند آن، و علوم استقرائی به علوم تجربی مانند فیزیک کاربردی، شیمی کاربردی، روانشناسی کاربردی، روانشناسی بالینی، جامعه شناسی کاربردی، و علوم استنادی مانند تاریخ نگاری، ادبیات ، علوم انسانی ، هرمنوتیک و تفسیر، علوم حدیث و مانند آن تقسیم می گردد. و هریک از این علوم سنگ روش های اعتبار سنجی خاص خود را دارند.
1. برای اعتبار سنجی نظریات در علوم صوری از روش اصل موضوعی(5) استفاده می شود. روش اصل موضوعی از ساختار منطقی زیر برای اعتبار سنجی نظریات استفاده می کنند این ساختار براساس قاعده قیاسی وضع مقدم است.
2. برای اعتبار سنجی نظریات در علوم نظری از روش تحلیل منطقی(6) استفاده می کنیم. در این روش که متناسب با ساختار درختی علوم قیاسی است با یکسری حدود و اصول موضوعه (Axioms) یا به تعبیر پیشینیان مبادی تصوری و تصدیقی که به منزله ریشه است برمبنای یکسری قواعد می توان، قضایای پایه (basic theorems) و سپس فروعات آن را اثبات کرد.
متأسفانه برخلاف ساختار درختی مرتب علوم صوری، در برخی از علوم نظری مانند فلسفه این ساختار، نامرتب است. یکی از مصادیق اصلی این درهم آمیختگی، عدم تفکیک اصول موضوعه (Axioms) از قضایای پایه (basic theorems) است، تفکیک این دو مسئله از باب برهان پذیرنبودن اصول موضوعه (Axioms) در کنار برهان پذیری قضایای پایه (basic theorems) بسیار مهم است.
3. اعتبار سنجی نظریات در حوزه علوم تجربی و بررسی روشهای آزمایشگاهی، بالینی، میدانی و پیمایشی بحث وسیعی را می طلبد که از حوصله این نوشتار خارج است و مطالعه در باره آن را به منابع مربوطه حوالت می دهیم. و فقط به این نکته بسنده می کنیم که برخلاف علوم قیاسی که برمبنای ریشه های پیشینی به سنجش میزان اعتبار نظریات می پردازیم، این جا مبنای اعتبارسنجی میوه های پسینی است و ضمنا نظریات، به جای اثیات قیاسی، با درجه ای از احتمال، تأیید استقرائی می شوند.
4. اما اعتبارسنجی نظریات در علوم استنادی؛ از روش استنادی و نقلی انجام می شود. روش استنادی از ساختار منطقی زیر برای اعتبار سنجی استفاده می کند. این ساختار نیز همانند علوم تجربی بر اساس استقاء تبیینی است به صورت زیر قابل فرمولیزه است.
R در ساختار و فرمول بندی مزبور در واقع اشاره به اصل عقلانیت است و نقش آن همانند فرضیه های کمکی در علوم تجربی است.
آنچه در این حوزه نقش محوری دارد متن است و مراد از متن، اعم از متون نوشتاری, گفتاری و یا رفتاری است. علوم استنادی در یک تقسیم روشی به علوم أسنادی مانند علوم حدیث و علوم استنباطی مانند علم تفسیر متون دینی، تقسیم می گردد. به طور عمومی، روش استنادی به پنج روش تحلیل محتوا، أسنادی، دلفی، فهم عینی پوپر و تفهمی ماکس وبر تقسیم می گردد که دو روش اول در حوزه علوم أسنادی و سه روش دیگر در حوزه علوم استنباطی به کار می رود.
روش تحلیل محتوا(7) مبتنی بر این اصل است که متن، پیام خود را باید ابراز کند و به عبارت دیگر، پیام متن باید پشتوانه لفظی داشته باشد و ملاک در شناسایی آن، تحلیل کمّی محتوا یا شناسایی موارد تواتر کمّی است. این جا شناخت و برجسته کردن محورها یا خطوط اصلی یک متن خیلی اهمیت دارد و اینکه تکیه کلام ها چقدر و با چه ضریبی تکرار می شود در شناخت محورهای اصلی متن نقش بسزایی دارد.
در روش أسنادی، برخلاف روش تحلیل محتوا که مبتنی بر تحلیل صوری و به نوعی تواتر لفظی است، تواتر محتوایی در اسناد ملاک ماست. اما در علوم استنباطی، ما با سه روش تفهمی ماکس وبر (Max Weber)،روش فهم عینی کارل پوپر (Karl Popper) و روش دلفی مواجه هستیم. مقدمتا بیان می شود که علوم انسانی از جهات متعددی با علوم طبیعی تفاوت دارد و دانشمندان بزرگی مانند وبر بر این تفاوت ها اصرار داشته اند. در علوم طبیعی فقط علت کاوی می شود ولی در علوم انسانی دلیل کاوی می شود. این تفاوت را می توان با مقایسه تحلیل متفاوت سقوط برگی از درخت و سقوط اختیاری انسانی از بام تاحدی درک کرد.
اینجا می پذیریم که تحلیل خارجی و طبیعی برای عمل انسانی ناکافی است و نیاز به تفسیر درونی دارد و این یعنی ورود اختلاف تفاسیر. جناب پل ریکور در کتاب تعارض تفسیرها می گوید: از آنجا که قرائت هر متنی خواه ناخواه درون یک سنت یا نحله فکری خاص صورت می گیرد، معضل تفسیرهای گوناگون همیشه پابرجاست.
اینجا چالش اعتبارسنجی جدی می شود و تلاش های امثال وبر و پوپر درواقع به دنبال این هدف شکل گرفته است.
وبر در روش تفهم عینی(8)، ملاک تحلیل و تفسیر اعمال را نیات پس ذهن شخص دانسته و برای این کار معتقد به نوعی بازاندیشی است او در کتاب اقتصاد و جامعه می گوید: باید خویشتن را به جای عامل یا عاملان در تاریخ یا جامعه گذاشت و به این وسیله عمل تاریخی یا اجتماعی را از درون احساس کرد. اما درمورد نحوه اعتبارسنجی این بازاندیشی می گوید: پیش از آنکه بتوان بدیهی ترین تعبیر را، تبیین، قابل فهم و معتبر دانست باید به روش های معمول علی مهار تفهم را دردست گرفت. یعنی در اعتبارسنجی آن باید به سراغ روش های پنج گانه استقرائی استوارت میل یعنی توافق و اختلاف و ... رفت که فرصت ورود به آن در این جا نیست. این روش مجموعا علی- تفهمی است یعنی در نظریه پردازی باید به سراغ قصد و غرض و نیت عامل رفت و نهایتا با ملاک استقرائی، آن را ارزیابی کرد.
اشکالی که بر این نظر گرفته اند این است که شما در این روش مجبوری ذهنیت را ایجاد کنی و معلوم نیست درمقام ارزیابی بتوانی از آن خارج شوی. لذا پوپر در روش فهم عینی(9) معتقد است که برای تحلیل، به جای نیات پس ذهن، باید به سراغ عینیت و مسائل پیش چشم او رفت و ابتدا درک کرد که او با چه مسائل و ماجراهایی درگیر بوده است و بعد از فهم شرایط و موقعیت، میزان سازگاری رفتار او با این موقعیت را باید بررسی کرد. به نظر می رسد که هم وبر و هم پوپر حق می گویند و نیات پس ذهن و مسائل پیش چشم، هریک جایگاه خود را دارد مثلا در تفسیر یک غزل عرفانی حافظ ممکن است مسائل پیش چشم بی معنی باشد و باید به سراغ ذهن عمیق و عرفانی او رفت.
و اما دلفی نام معبدی در بیست و پنج کیلومتری آتن است که در یونان باستان محل شور عقلای قوم بوده است و بر همین اساس نام روش پنجم در اعتبارسنجی علوم استنادی و به عبارت دیگر روش سوم در اعتبارسنجی علوم استنادی استنباطی را از این مکان اقتباس کرده اند. پیشنهاد روش دلفی برای خروج از اختلاف تفسیرها، ارجاع به عقلا و خردمندان قوم است. روش دلفی در یک تعبیر دقیق جمع آوری و تجمیع آراء نخبگان و خبرگان و کارشناسان مشرف و منصف در امری بدون شاهد مستقیم و محتاج تفسیر برای شناخت بیشتر و تصمیم گیری مناسب تر است. همانطور که ملاحظه می کنید در این جا تواتر تفسیری و تأویلی مطرح است و تواتر پای استقراء را به میان می آورد و لذا این روش هم استقرائی است.
اگر فرایند اعبار سنجی به خوبی انجام پذیرد، دیگر نظریه نظریه پژوهشی نیست بلکه تبدیل به نظریه علمی می شود و از تملک عالِم خارج می شود نظریه علمی در واقع همان نظریه پژوهشی است با قید اضافی "موجه یا معتبر" . بنابر این نظریه علمی را این گونه تعریف می کنیم: مجموعه گزاره های مرتبط منسجم موجه(معتبر) است که برای حل یک مسأله ارائه می شود. [1]
پی نوشت:
1. تفاوت سؤال با مسأله اگر به پرسشها و ابهاماتي كه براي خودمان و يا ديگران مطرح ميشوند دقت كنيم، ميتوانيم آنها را به دو دستة كلي - سؤال و مسأله - تقسيم کنیم.
تفاوت اصلي اين دو گروه، در اين است كه برخي از پرسشهاي ما به خاطر جهالت و بياطلاعي به وجود ميآيند؛ يعني چون چيزي دربارة يك موضوع نميدانيم، آن را ميپرسيم تا در آن باره اطلاع كسب كنيم. اين گونه پرسشها را اصطلاحا "سؤال "(question) ميناميم. اما برخي از پرسشها هستند كه بر اثر دانايي و اطلاعات قبلي ما ايجاد ميشوند. به عبارت ديگر، تا وقتي دربارة يك موضوع چيزي نميدانيم و يا اصلا به آن موضوع توجه نداريم، پرسشي هم در رابطه با آن به ذهنمان نميرسد؛ ولي همين كه كلية اطلاعات موجود دربارة آن مطلب را به دست آورديم، تازه در تحليلها و مقايسهها و كشف ارتباطات مربوط به آن موضوع، پرسشهاي جديدي برايمان مطرح ميشود. اگر بتوانيم پاسخ اين پرسشها را با پرسيدن از ديگران و يا مطالعه و استفاده از منابع، به دست آوريم، معلوم ميشود كه اين پرسشها نيز بر اثر جهالت ما و يا نقص در اطلاعاتمان ايجاد شده و در واقع، ما "سؤال" داشتهايم. اما اگر پاسخ پرسشهاي جديد ما، نزد هيچ كس و در هيچ جا وجود نداشته باشد، ما با دغدغه و مشكلي مواجه ميشويم كه خودمان بايد به دنبال حل آن باشيم. اين گونه پرسشها را اصطلاحا "مسأله" (problem) ميگوييم. مطالب فوق را ميتوانيم اين گونه جمعبندي كنيم:
سؤال: 1. بر اثر جهل و ندانستن ايجاد ميشود. 2. پاسخگويي به آن با رجوع به افراد و يا منابع امكانپذير است. 3. مجهولي است كه فرد، پاسخ آن را نميداند.
مسأله: 1. بر اثر دانستن كلية اطلاعات موجود در يك زمينه ايجاد ميشود. 2. براي يافتن پاسخ آن، مراجعه به افراد و يا منابع ديگر، سودي ندارد. 3. مجهولي است كه جامعة علمي به آن نپرداخته است و پاسخ آن را نميداند.
2. ابژه، در برابر سوبژه یا ذهن، آن است که درباره اش گفته مى شود، بر خلاف سوبژه یا ذهن که خود گوینده است. ابژه مى تواند فکر شود، ولى سوبژه فکر مى کند. در رویکرد رایج سوژه/ سوبژه را معادل امر ذهنی، درونی، انفسی، غیرمادی، نفسانی و... قرار می دهند و ابژه را امرعینی، بیرونی/ خارجی، آفاقی، مادی - که ازحیث وجودی خارج و فارغ از انسانند- معنی می کنند در این تلقی میز خارجی/ آسمان/ آقای فلان با مشخصات فلان/ طبیعت و... وجودی آبجکتیو و ابژه ای دارند و در مقابل اموری مانند تصور میز یا تصور آقای فلان/ احساس درد/ محبت/ عداوت/ تشنگی/ مکاشفات معنوی وتجربه های دینی اموری هستند که در ذیل امور سوبجکتیو/ سابجکتیو/ سوژه قرارمی گیرند. این تقریر معمول سوژه و ابژه است. اما در تقریر دوم ، سوژه/ سوبژه آن فاعل شناسا یا همان انسان است و ابژه متعلّق شناساست. بنابراین سوژه آنست که می شناسد و ابژه آنست که شناخته می شود و مورد مطالعه و مداقه قرار می گیرد. تفاوت این دو تقریر در نزد اهل فن به وجوهی چند کاملا واضح و روشن است: وجه اول: متعلق شناسا/ ابژه می تواند خارجی باشد یا درونی، انفسی باشد یا آفاقی، ذهنی باشد یا عینی، مادی/ محسوس باشد یا غیر مادی/ نا محسوس(رابطه عموم وخصوص مطلق). برای مثال ما یکبار یک امری محسوس و خارجی مثل طبیعت پیرامونی خویش را ابژه قرار می دهیم و به بررسی وارتباط اجزای آن با یکدیگر می پردازیم و یکبار نفس و یا روح و یا دستگاه ادراکی بشر را ابژه خود قرار می دهیم که اموری غیر مادی(نفس و روح) و درونی و غیر خارجی(دستگاه ادراکی)هستند. وجه دوم: در رابطه سوژه با ابژه بایستی نوعی تقابل(نه به معنای تهاجم و تخاصم)، دوئیت، غیریت و فاصله وجود داشته باشد. یعنی باید سوژه از ابژه فاصله بگیرد و آن را رو به روی خود قرار دهد و سپس آن را مورد پژوهش و کند و کاو قرار دهد. وجه سوم: بین سوژه و ابژه رابطه ی لازم و ملزومی برقرار است. به این معنا که تصور سوژه بدون ابژه و بالعکس ممکن نیست. وجه چهارم: سوژه با ابژه از حیث هستی شناختی/ وجود شناختی دو امر جدا و منفک از یکدیگرند اما ازحیث معرفت شناختی/ اپیستمولوژیک با یکدیگر نوعی آمیختگی دارند. یعنی درست است که دو وجود جدا از یکدیگر دارند اما به هنگام شناخت آنها قالبهای ذهنی و پیش فرض های سوژه بر ابژه اثر می گذارد. همانند آینه ای رنگی که تصاویر را در خود منعکس میکند و البته رنگ خود را نیز بر آن می زند برخلاف تقریر نخست که دستگاه شناختی آدمی را همچون آینه ای زلال و شفاف و بیرنگ تصور می کرد.
3. تحقیق با مسئله آغاز میشود و محقّق برای حل مسئله یا پاسخگویی به سؤال، فرضیهای را صورتبندی میکند. در صورتیکه اطلاعات جمعآوری شده، فرضیه تدوینشده را حمایت کند، پایه و اساسی برای تعمیم یا نتیجهگیری کلی بهوجود میآید. هنگامی که واقعیتها جمعآوری شدند و انتظام یافتند، به نظریه تبدیل میشوند. گرچه تفاوت بین فرضیه و نظریه، همیشه روشن نیست، ولی نظریه، دارای دامنه بسط یافته است که با چندین واقعیت سر و کار دارد. بهعبارت دیگر تفاوت بین نظریه و فرضیه در میزان کاربرد آن است نه در نوع. در صورتیکه نظریهها در مقیاس وسیعتری به بوته آزمایش گذاشته شوند و اطلاعات آزمایشی و تجربی، آنها را تأیید کنند و از طریق آنها بتوان رابطه منظمی را پیشبینی کرد، به قانون تبدیل میشود. به عبارتی دیگر، نظريه و قوانين عمدتا مشتمل بر قضاياي کلي و عمومي هستند و به مورد خاصي تعلق ندارند و مي توانند مصاديق زيادي داشته باشند. در حالي که فرضيه حالت کلي ندارد و مختص مساله تحقيق است که از قضاياي کلي ناشي مي شود ولي در يک قلمرو خاص شکل مي گيرد.
4. علوم صوری شاخهای از دانش هستند که با سیستم های رسمی همچون منطق، ریاضی، آمارعلوم رایانه و بعضی جنبههای زبان شناسی درگیر است. برخلاف سایر علوم علوم صوری درگیر اثبات نظریه ها بر اساس مشاهدات دنیای واقعی نیستند بلکه با خصوصیات سیستمهای رسمی بر اساس تعریف و قوانین درگیرند. البته روشهای علوم صوری در ساختن و آزمون مدلهای علمی درگیر با وقایع قابل مشاهده به کاربرده میشوند.
5. هر دستگاه قیاسی ، علاوه بر مفاهیم اولیه شامل سه دسته گزاره است: دسته اول گزارههایی به نام تعریف که مفاهیمی جدید را از روی مفاهیم اولیه یا از روی مفاهیم قبلا تعریف شده مشخص میکنند؛ دسته دوم گزارههایی به نام اصل که بدون اثبات پذیرفته میشوند؛ دسته سوم گزارههایی به نام قضیه که درستی آنها با برهان ثابت میشود. بنابرایناصلهای هر دستگاه قیاس به دو دسته تقسیم میشدهاند: دسته اول: یک دسته به نام اصلهای بدیهی یا اصلهای متعارفی که درستی آنها از راه شهود و مکاشفه پذیرفته است. دسته دوم: دسته دیگر به نام اصلهای موضوع که بدون اثبات پذیرفته میشوند تا اینکه راه اثبات قضیهها گشوده شود. روش اصل موضوعی همان قیاسی است با این تفاوت که هیچ اصل یا قضیهای به عنوان بدیهی و مسلم پذیرفته نمیشود. دستگاه قیاسی با روش اصل موضوعی به غیر از مفاهیم اولیه و تعاریف ، شامل دو دسته گزاره است: گزارههایی به عنوان اصل موضوع که بدون اثبات پذیرفته میشوند و گزارههایی به عنوان قضیه که ثابت میشوند.
6. تحلیل فلسفی روشی از تحقیق است که در آن سعی میشود نظامهای پیچیدهی افکار با "تجزیه و تحلیل" شان به عناصر بسیطتر سنجیده شود و روابطی که میان این عناصر وجود دارد بدین وسیله در کانون توجه قرار گیرد. پوزیتیویستهای منطقی این روش را در اثنای دههی ١۹٣٠ و در بستر برنامهی مخالفتشان با مابعدالطبیعه توسعه دادند و معتقد شدند که «تحلیل» یگانه تحقیق مشروع فلسفی است. بنابراین، از نظر آنان فلسفه تنها امکان دارد که "فلسفهی تحلیلی" باشد.
7. تحلیل محتوا یکی از روشهای مهم پژوهش است که در سالهای اخیر بیشتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است. در تعریف آن چنین نوشته اند: "تحلیل محتوا روش مطالعه و تجزیه و تحلیل ارتباطها به شیوه نظام دار، عینی و کمی برای اندازهگیری متغیرهاست". در تحلیل محتوا، پژوهشگر پیامهای تولید شده را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهد و به دنبال یافتن پاسخی برای پرسشهای تحقیق خود است. روش تحلیل محتوا برای دانشمندان علوم اجتماعی و انسانی فرصتهای گوناگونی را جهت استفاده منظم از فرا گیرترین شکل مدارک مربوط به امور انسانی- یعنی محتوای ارتباطات- فراهم میآورد. دامنه وسیع این فرصتها هنگامی که تنوع مواردی را که روش تحلیل محتوا در آن مفید واقع شده است مرور میکنیم؛ آشکارتر خواهد شد.
8. ماكس وبر به طور ویژه به این روش میxadپردازد. منظور از این روش تلاش مشاهده گر برای درككنش اجتماعی از رهگذر پیوندی همدلانه با كنشگر است. روند كار به این صورت است كه پژوهشگر سعی می كند خود را با كنشگر و انگیزه های او یكی كند و سیر رفتار را از دید كنشگر نظاره كند، نه از دید خویش. با این روش است كه می توان خود را جای دیگری قرار داد. یا همان گفته ماكس وبر، لازم نیست قیصر باشیم تا قیصر را درك كنیم. روش تفهمی نیز خود به دو نوع تقسیم می شود: یكی فهم مشاهده ای بی واسطه و دیگر فهم تبیینی. فهم مشاهده ای بی واسطه همان ارتباط رو در رو است. همان نفس به نفس است كه با هر تغییر حالتی در چهره (خوشحال یا ناراحت) می توانیم بفهمیم كه فرد رو به روی ما چگونه احوالی دارد. اما جامعه شناسی وبر سعی دارد از این فراتر رفته و به چرایی مسأله برسد.
9. پوپر به طور ویژه به این روش در علوم اجتماعی میxadپردازد و معتقد است که علوم اجتماعی نیز مانند سایر علوم رهیافتی عینی دارند؛ زیرا آنxadچه را که میxadتوان عینیت علمی خواند فقط بر سنت نقدی مبتنی است؛ یعنی عینیت علم به فردفرد دانشمندان متکی نیست، بلکه بیشتر محصول اجتماعی نقد متقابل ایشان و همکاری و رقابتxadشان است. از طرفی، نمیxadتوان گفت که به طور یقین و قطعی دانشمند علوم اجتماعی باید فارغ از ارزش باشد؛ زیرا این خود یک ارزش است و در واقع حذف ارزشxadهای غیر علمی از فعالیت علمی در عمل ناممکن است. در نتیجه روش علم عبارت است از: انتخاب مسایل جالب توجه و نیز نقد مستمر راهxadحلxadهای موقت و عجالی آن مسایل. وی معتقد است که در علوم اجتماعی روشی کاملا عینی وجود دارد که شاید بهتر باشد آن را روش فهم عینی یا منطق موقعیتی بنامیم. این روش عبارت است از: تحلیل موقعیت اجتماعی اشخاص فاعل. به عبارتی فهم عینی تشخیص این امر است که آن فعل به نحو عینی با آن موقعیت متناسب است. باید یادآور شد که هرچند این روش، روشی فردگرایانه است اما روانشناسانه نیست؛ زیرا تمام عناصر روانxadشناختی را حذف میxadکند و به جای آنها از عناصر موقعیتی عینی بهره میxadگیرد. تحلیل موقعیتی، تحلیلی عقلانی و در تجربه نقدپذیر است.
[1]. این کوتاه نوشت درس گفتار دکتر لطف الله نبوی با عنوان «منطق پژوهش و روش تحقیق» است که طی چهار جلسه به تاریخ 20و 21 شهریور 1395در جمع اساتید و پژوهشگران بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی ارائه گردید.
چاپ شده در مجله مشکوه ، ش 131(تابستان 1395)
سبو در دریا...
ما را در سایت سبو در دریا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:12